هزار سال قبل:
ثانیه ها و دقیقه ها میگذره!
من در جستجوی کسی هست که حرفهای اونو بفهمه، این شده تنها کاری که اون میتونه انجام بده! البته گاهی هم موهای سرشو با هر دو دستش محکم میکشه و فریاد میکشه!!! بعضی وقت ها هم در حین همین فریاد کشیدناش خدا رو صدا میزنه!
من در جستجوی کسی هستم تا حرفهاشو بشنومو بفهمم، این شده تنها کاری که من میتونم انجام بدم! البته گاهی هم چشمامو میبندمو به نوای آرامشی که منو صدا میزنه گوش میدم!!! بعضی وقتها هم در حین همین گوش دادنا حرفهای خدا رو میشنوم!
هزار سال بعد:
من حرفهای زیادی زده که هیچ کدومشونو یادش نیست!
من حرفهای زیادی شنیدم که هیچ کدومشونو نمیتونم فراموش کنم!
دو هزار سال بعد:
هردومون به آخر این دنیا رسیدیم، من مثل همیشه از تکرار «روز»، بعد از شمارش لحظه ها شکایت داره! شاکیه! خسته شده! عاصی و درمونده هم که بود! اینجا همه چیز قاطی شده برای اون!
چیزی ازم نمونده، حرفهای من رو گوش میدم، باقیه ثانیه ها و لحظه ها رو هم به اون میدم، میفهمم چی میگه!
چند هزار سال بعد؟ :
من دیگه حرف فهمیده نشده ای براش نمونده!
من؟ دیگه اثری از خودم نمیبینم!!!
دنیا یه بازیه نمیکه کارست!!!
قطره های آب وقتی به مقصدشون میرسن دیگه اثری ازشون نمیمونه! من میگم اونا دیوونه هایی هستن که برای بی من شدن عجله میکنن!