>


 
 
 

۱۳۸٧/۳/٤

  درد

 

در این پستوی تاریک...
که خورشید بیرون آن تنها نشسته است
نه از آینه انتظاریست!
نه به چراغ امیدیست برای بیداری!
تنها صدای تپش قلب هاست که جسم بی جانی را به رقص می آورد...

افسوس که صدای خرناس ابلهان ...
در این میان، تمام قلب ها را از تپیدن باز میدارد
سکوتی میخواهم ...
که در آن با تنهایی هم آواز شوم!

لعنت به چشمهای بسته ای که نور را بی امید کرده اند!
به دزد هایی که خانه خود را غارت کرده اند!
من تنها فروغ چشمهای بسته اش را میخواهم!
و تمام خاطراتش را که خوب زندگی کردن را به من یادآور میشوند!

تنها، تنهایی دوای تنهایی من است!

 

 

 

 

۱۳۸٧/۱/۱۸

  او میگفت:

 

او میگفت:

یک شب...
شیشه آسمان میشکند
تا سحر می بارد؛
آنقدر میبارد...
تا که خاموش شود آتش سوزان طمع.
زاهد پیر که هر شب سر هر سجده ...
خدا را به من و تو قسمش داد که باران بدهد ...
زیر باران محبت گله از تشنگی و عجز و نداری نکند!

آنقدر میبارد...
تا که لب های هوس باز دلی پیر...
اشک چشمان تو را نوش به مستی نکند!
مردم شهر به مستی قسم نام خدا را نخورند.
کودک معصومی، سر هر کوچه نشیند گریان
گله از بی کسی و بی صفتی ها نکند!
آسمان میشکند...
تا ترک بردارد، کاخ آن نامردان!

ولی افسوس هزاران سال است...
شیشه چشم تو را میشکنند
چشم تو میبارد!
لب تو تشنه آب است!
زاهد پیر ولی سیراب است!
آسمان هم مست است!

او که میگفت کجاست؟
خانه اش نزدیک است؟

 

 

 

 

۱۳۸٧/۱/۱٥

  دستان های شب

 

آنگاه که غروب دلگیر خورشید تو را غمگین میکند...
آرام می آید، مثل یک پروانه!
کمی چرخ میزند و بعد مینشیند!
خوب میداند قبل از هر آغازی سکوت بهتر است!
تو برای غم هایت ترانه میخوانی...
صدایی میشنوی!
کسی با ترانه های تو ساز میزند!
میخوانی و مینوازد!
تا آنکه دیگر ترانه و ساز را رها میکنید!
دست ها و رقص ها و ...
و آغوش گرم یک آشنای غریبه!

داستان جالبیست!

شب را به روز میرسانید!
خورشید چشم های بسته را باز میکند!
چهره های آشکار هم را بهت زده تماشا میکنید!
نگاه هایی که به دنبال یک تصمیم میگردند.
تمام میشود!

دیگر ترانه ای نداری!
دیگر صدای سازی نمی آید.
مثل داستان های کودکی خاطره میشوید!
...

 

 

 

 

۱۳۸٧/۱/٦

   

 

من که گفته بودم!
من از آن روز که چشمم به آسمان افتاد سیاهی تو را دیدم! سایه سیاهت را در آسمان دیدم؛
پنجره ات را ....
که چگونه نور آسمان را میبلعید؛
و شبح های سیاه را، که در آن پنهان میشدند!
...
سیاهی ارزانی تو!!!
سیاهی هدیه ی خاطرۀ روز تولدت، خاطرۀ روز عشقت، خاطرۀ روز عید و خاطرۀ جداییت، خاطرۀ رهــــــــــــــاییم!!! خاطرۀ دروغ های باور نشده ات!
و خاطرۀ کودکانه هایت! و داستان های شاعرانه ات؛ و قافیه هایی که هیچ گاه در زندگی تو نبود!
...!
محکوم یعنی من! حکم یعنی نگاه های رفته! گناه من تنها چند روزی است که به پایم چند سال نوشتند! عاجز از آنم که بگویم...
مغلوب یعنی من! غالب یعنی گرمای دستانی که تنها ماندند! و بعد از یک ســــــــــــــال، تنها خاطرۀ تجربه های تلخ و شیرین!
~شاید روزی خاطره ای باشم، برای مسافری که از این شهر میگذرد!.
تنها صدایی که همیشه قاضی لحظه هایم بود، دیگر با گوشهایم آشنا نیست! چشم هایم را بستم، قبل از آن که دست های مهربان او آنها را ببندد! از حرف های او آموختم که چگونه چشم هایم را ببندم تا بازهم او را ببینم!

دست ها و دست ها و دستهایی که یک روز برای پرنده ها دانه می پاشند! روی سنگی که من ...

 

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱٢/۱۱

   

 

هوا تاریک شده و من چشم های بسته ای را میبوسم! من ترانه می سرایم و تو آواز میخوانی! من ترامه نسیم را میسرایم و تو آواز طوفان را میخوانی! باد میوزد و من دستهایم را به هم نزدیک میکنم! من برای تو مینویسم و تو برای آرزوهایت! آرزویی ندارم، پس برای آرزوهایت مینویسم! برای آن صبح که شبی را به پایان رسانده ای! برای خورشید که نردبانی است برای هر درخت! و برای آن شبی که آرام است!!! امشب سرد تر از هر شبیست! برای من تنهایی و سکوت آرامش بخش است!

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱٢/۳

   

 
ای کاش دیوار خانه ام خراب نبود!
... از حیاط خانه ام راهی به آنجا نبود!
... آن روز درخت کهنه و پیر را نمیدیدم! لانه آن پرنده آنجا نبود!
... نمیشنیدم! نمیدیدم!
ای کاش مرا خانه ای نبود! خانه ام را دیواری نبود!
... در آن بیابان بی آب و علف درختی نبود!
یا اگر هم بود، جویباری بود! برای آن درخت هنوز هم امیدی بود!
پرنده ای اگر روی آن درخت لانه داشت...
ای کاش ....
پر های بسته اش گله از تشنگی نداشت!
آواز او اگر از غم جدا نبود...
ای کاش زره ای از رنگ عشق داشت!

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱٢/٢

   

 


و این هم یک پاراگرف جدید!
چند خطی نوشته بودم، با زحمت زیاد کلمات را روی کاغذ چیده بودم! اما بازهم باد حسادتش گل کرد !!!
من به آرامی مینویسم و او با شتاب آنها را از روی کاغذ می برد! شنیده ام آنها را با خود به پشت کوهی میبرد! آنجا که دیگر کسی بجز او و کلمات من نباشد! بعد کلمات سفید من را سیاه میکند و همانجا رهایشان میکند! تا او برگردد من چند خط دیگری نوشته ام و او بازهم آنها را می برد!
باد مانند عقربه های ساعت خستگی ناپذیر است! هرچه دارم با خود میبرد!
گاهی گله هم میکند! که چرا آرام مینویسی؟ منتظرم!!!
من! اما کلماتم را به او میبخشم! به کار من و این کاغذ کهنه که نمی آیند! کسی هم در این شهر متروکه نیست که آنها را بخواند!!!. من به باد «عادت» کرده ام.

منتظرم تا بازهم باد بیاید! اگر نوشته هایم را خوانده ای سریعتر برو، تا تو هم با سرنوشت نوشته های من دچار نشده ای!

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱۱/۱٢

   

 

یک شب طوفانی هم گذشت!؟
نقاشی دیشب من پر است از خط هایی که از تکان های قایق ما به جای مانده! دریا رقص میکرد و به کوچکی قایق ما هیچی توجهی نداشت!. دریا به آرامی دستهایش را تکان میداد، قایق ما به سمتی پرتاب می شد!؛ دریا مست و بی خود شده بود! مهربان بود ولی قایق ما خیلی کوچک بود!.
یکی پاروی شکسته را گرفته بود! یکی شبیه به ناخدای کشتی بادبانی عظیمی شده بود که سالها بعد شاید از این دریا بگذرد! یکی رها شده بود و قایق ما هر لحظه اورا به دریا نزدیک تر می کرد!
هرکس صدایی برای فریاد زدن داشت! من بلند تر از همیشه به او گفتم نقاشی خط خطی شده ام را کدام معلم نمره میدهد؟ دریا تکانی خورد و مرا در قلب خود پناهم داد.
تنها نقاشی من، و آن خط های سبز و سیاه و قرمز است که در آرامش یک روز آفتابی، گواه خاطرات آن شب ماست!

مرغ های دریایی چرخ میزنند و میدانندکه!، او و قایق کوچکش، سالهاست برای دریا قربانی میکنند!

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱٠/٢٠

   

 باد میکوبد و محکمتر میکند! ویران میکند تا از نو بسازی! تکان میدهد تا تو را متوجه سست بودنت کند! باد میتازد و گرد و غبار از سر راه او کنار میروند. باد تو را به آسمان پرتاب میکند تا بفهمی ارتفاع آسمان چقدر زیاد است! باد شکوفه ها را در آغوش هم میبرد، باد ابر ها را برای شمردن قدمهایت در زیر باران به آسمان شهر می آورد. باد فرشته ای زیبا و دلنشین است!
- من اینجا، بالای درره ای ایستاده ام، تا وقتی باد از اینجا میگذرد، او را در آغوش گیرم، میخواهم تا لحظه ای که مرا بر زمین میکوبد با او هم آغوش باشم.

 

 

 

 

۱۳۸٦/۱٠/۱٦

   

 امروز سرد بود! مثل آخرین نگاه تو!
فراموش نکن، روزهایی که سرمای زمستان هیچ جایی بین دستهای گرم تو نداشت! روزهایی که وقتی به خانه می آمدی از لباس و کلاه تو میفهمیدم چه برفی پشت پنجره باریده! فراموش نکن وقتی کسی که هیچ ندارد، کسی که جز تنهایی هیچ چاره ای ندارد فقط به این امید دارد که یک شب به خوابش بیایی!
به بزرگی آسمان که نیست! اما باور کن در کوچکی او هم ابر و باران هست! شکستنش را فدای سر که میکنی؟

 

 

 

 

۱۳۸٦/٩/۱٢

  هان؟

 

به نجابت اسب ها میتوان شک کرد ؟
روزی مردی با صدای بوق کشتی غول آسایی از خواب بیدار شد، حیران و متعجب از پنجره اتاق بیرون را نگاه کرد! چطور ممکن بود؟ صدای بوق کشتی؟ آنهم در جایی که کیلومتر ها با ساحل دریا فاصله دارد؟ با این خیال که توهم به سراغ او آمده دوباره به رختخواب گرم خود رفت! تا اینبار با صدای دیگری از خواب بیدار شود.


-----

بارون میاد، من روزای پر تلاطمی رو گذروندم، هر روز صبح زودتر از روز قبل از خواب بیدار میشم! همین!

 

 

 

 

۱۳۸٦/۸/۱٤

   

 

یک شب شاید بفهمی معنی تاریکی را!
یک شب شاید بفهمی به دنبال چه بودی!
آن شب از تاریکی خواهی گریخت.
آن شب ...
همه از تاریکی می گریزند
و تو از خود خواهی گریخت.
ناله های فراریان را بارها شنیده ام!
خدا به داد تو هم برسد.
امید داشته باش به آنکه فریادرس تو باشد.

 

 

 

 

۱۳۸٦/۸/٥

  !!!

 

بدون هیچ مقدمه ای، مثل همیشه بدون حذف و ویرایش شروع به نوشتن کردم.
دلم یه خواب طولانی میخواد که بعدش بیدار بشم و دوتا دستامو از هم بکشم!
از شنیدن دروغ های پی در پی خسته شدم!
از امید وار بودن بی دلیل ...

از اعتماد کردن ...
دیگه واقعا خسته شدم.
از این که همه اسرار دارن بگن حرفمو میفهمن، (دیگه نمیگم حرفامو!) خسته شدم.
!!!

 

 

 

 

۱۳۸٦/٥/٢۸

   

 

هزار سال قبل:
ثانیه ها و دقیقه ها میگذره!
من در جستجوی کسی هست که حرفهای اونو بفهمه، این شده تنها کاری که اون میتونه انجام بده! البته گاهی هم موهای سرشو با هر دو دستش محکم میکشه و فریاد میکشه!!! بعضی وقت ها هم در حین همین فریاد کشیدناش خدا رو صدا میزنه!
من در جستجوی کسی هستم تا حرفهاشو بشنومو بفهمم، این شده تنها کاری که من میتونم انجام بدم! البته گاهی هم چشمامو میبندمو به نوای آرامشی که منو صدا میزنه گوش میدم!!! بعضی وقتها هم در حین همین گوش دادنا حرفهای خدا رو میشنوم!

هزار سال بعد:
من حرفهای زیادی زده که هیچ کدومشونو یادش نیست!
من حرفهای زیادی شنیدم که هیچ کدومشونو نمیتونم فراموش کنم!

دو هزار سال بعد:
هردومون به آخر این دنیا رسیدیم، من مثل همیشه از تکرار «روز»، بعد از شمارش لحظه ها شکایت داره! شاکیه! خسته شده! عاصی و درمونده هم که بود! اینجا همه چیز قاطی شده برای اون!
چیزی ازم نمونده، حرفهای من رو گوش میدم، باقیه ثانیه ها و لحظه ها رو هم به اون میدم، میفهمم چی میگه!

چند هزار سال بعد؟ :
من دیگه حرف فهمیده نشده ای براش نمونده!
من؟ دیگه اثری از خودم نمیبینم!!!


دنیا یه بازیه نمیکه کارست!!!
قطره های آب وقتی به مقصدشون میرسن دیگه اثری ازشون نمیمونه! من میگم اونا دیوونه هایی هستن که برای بی من شدن عجله میکنن!

 

 

 

 

۱۳۸٦/٤/٢٤

   

 

ز شهر دوستان ما می گذشتیم
به نام یکدگر جان مینهادیم

شبی مست و خرابات و خمیده
سر کویی روان بودیم و خسته

رفیقی جرئه ای آبم طلب کرد
من آشفته در گوشم صدا کرد

نباید خستگی راهم ببندد
که شاید دوستی از من برنجد

دویدم تا سر کویی رسیدم
به زحمت جرئه ای آبش رساندم

رفیقان نوش کردند و برفتیم
به نام دوستی از بند رستیم

قسم خوردیم من بی ما نباشد
نباشم تا نباشیم و نباشد

ولی آنشب که من آشفته بودم
کسی پرسید من آنجا نبودم؟

نبودم من نبودیم و نبودند
شکستیم و قسم از یاد بردند

رفیقان می بخوردند و برفتند
به آوازی بیان کردند و گفتند

نباشد او دگر با ما، خیال از ما نباشد
اگر یک شب نباشد او، دگر با ما نباشد

-----
memet

 

 

 

 

۱۳۸٦/٤/۱٥

   

 سیاهی وقتی می رسد، به آرامی تو را غرق در رویا میکند، خیالِ تو را میدزدد و شراب به دستت میدهد. باد هرچه میتواند میکند تا تورا از دست او نجات بدهد، حتی گربه ها هم کمکش میکنند، اما تو هیچ صدایی را نمیشنوی. خواب تو را به هم آغوشی شب میبرد.
شب ساز میزند و تورا میرقصاند، کلاغ ها برایتان کلاه بالا می اندازند!.
باد هرچه میگوید تو را شنیدن نمیبیند، باد گریه میکند، تو میخندی و اورا نمیبینی! باد بر تن شب میکوبد، شب از تو کام میگیرد و او را بر زمین میزند. باد از آسمان میچکد و خاک را میبوسد! باد هم میرود.
شب تو را به آسمان میدهد و او تو را پله پله بالا میبرد تا به معبود میرسی. برای او میرقصی، هرچه از شب آموخته ای برایش هنرنمایی میکنی تا تو را بپذیرد!، ولی او باد را به تو نشان میدهد که سالها قبل تر از تو نزد او رسیده.

 

 

 

 

۱۳۸٦/٢/٢٥

   

 

وقتی باد میوزید، من کودکی بودم. بادبادک کوچکی داشتم، که پدر برایم ساخته بود! دیروز باد با آن قلب سیاهش آخرین یادگار اورا از من گرفت و با خود برد. پدر دیگر برایم بادبادک نمیسازد من در سیاهی شب دلخوش به ستاره ای بودم که آن را هم دست دیگری از من گرفت و با خود برد! آسمان دیگر برای من ستاره نمیکارد. من چشمهایم را به دیدن محکوم میکنم! با آنکه میدانم چه نخواهم دید.

 

 

 

 

۱۳۸٦/٢/۱٧

   

 

امروز از صبح تا حالا توی حیاط دنبال اثری از یک موجود زنده که قدری شبیه به من باشه میگشتم!.
-پیدا نکردم!
تا وقتی این عنکبوت پیر هست و قاصدک های منو میبلعه، نمیشه کار دیگه ای کرد! منم اونقدرها قد بلند نیستم که پشت دیوارهای خونه رو ببینم! اونقدرم سبک نیستم که باد منو مثل باد بادک بالا ببره! پس...
اما یه جای دست نخورده پیدا کردم که بدرد تارهای عنکبوت نخوره! اونجا حسابی مشغول کتابت شدم:
من از خونه دیگه ای به اینجا اومدم! چند روزی بیشتر نیست، اما به اینجا عادت کردم؛ خونه من حیاط خیلی بزرگی داشت، هر وقت پنجره رو به حیاط رو باز میکردم، سر و کله گربه همسایه پیدا میشد! اون از همه به من صمیمی تر بود. اما همیشه این کلاغا بودن که خواب و آسایش رو از من میگرفتن! اونها کسایی بودن که روزی 5 بار اقامه میگفتن و روزی هزار بار دروغ؛ روزی 3 بار میخوردن و روزی هزار بار میپختن؛ هر روز جمع میکردن و هر شب دور میریختن؛ ...
سیاه میپوشیدن ولی به رفته ها میخندیدن؛ همه خواهر و برادر هایی بودن که خواهر و برادر نداشتن! خلاصه که از کج، راست میرفتن و از راست، کج.

 

 

 

 

۱۳۸٦/٢/۱٧

   

 

خسته ام! اما دارم مینویسم! سرپناه جدیدم پر از جاهای نا شناختست! امروز توی حیاط، اون ته حیاط بین دیوار و یه دیوار دیگه! یه شیار کوچیک دیدم! کار زیاد سختی نبود: از اون رد شدم تا حس کنجکاویم منو نکشه!
پشت دیوار خبر زیاد خاصی نبود! جای عجیب و غریبی هم نبود! ولی اصلا شبیه اون چیزی که خیلی سالها پیش تو خواب دیده بودم نبود! فکر میکردم اونجا یه دشت بزرگ و با گل و پروانه و کلی چرت و پرت دیگه باشه! اما جز یه شهر متروکه با ساختمونای خرابه و شیشه های شکسته و خیابونای بارون زده چیز دیگه ای نبود! احتمالا خوابی که من دیدم مال یکی دیگه بوده و اون شیار هم ته حیاط خونه من نبوده!
داشتم فکر میکردم، کی هر شب خوابارو بین آدما تقسیم میکنه؟! تو فکرم یه بلایی سرش بیارم که دیگه این طرفی نیاد! نمیخوام بخوابم که حتی خوابشو ببینم! (تورو نه، اونو!)
(آهان) این عنکبوته خیلی باحال از جاش میپره!

 

 

 

 

۱۳۸٦/٢/۱۳

   

 

عنکبوت از جای خودش میپره! انقدر میپره تا از جلوی چشم من دور میشه؛ موجود چندش آور کثیف!. اون با همون جسه کوچکش، دیروز قاصدک کوچک منو توی حیاط شکار کرد. قاصدک کوچیک من توی حیاط مشغول بازی کردن بود!
راستی تا یادم نرفته بگم که خونه من عوض شده! دلم برای همسایه و گربش تنگ نمیشه! نمیدونم چرا بالای درختای اینجا کلاغ نداره! ولی مطمعنم کلاغا، خونه جدیدم رو هم پیدا میکنن!!!. اینجا منم و تنهایی و من و تنهایی و من و تنهایی و من و تنهایی و ...! باز همه دور هم جمع شدیم!

 

 

 

 

 

::  منوی اصلی  ::

 

صفحه اصلی

مکاتبه با من

بایگانی مطالب


 

 

::  در باره من  ::

 

محمد خاکی فیروز

متولد 16 خرداد 1365

ساکن کرج

 

 

::  آرشیو  ::

 

 


 

::  sms  ::



..............................

 

::  بازدید کنندگان  ::

<-persianstat->

 

::  دوستان من  ::

 

یه جیزینقیلی حرف

بوی بارون

سارایییی

صحبا

انوشه

پری

ساره

هیوا

کاوه

علی سیاه

نسکافه

پرکرشمه

آذین

احسان

بهزاد

مهدی
شبنم
مژده
مریم